عاصی
هر که را از دور میبینم گلویم خشک میشود میترسم نکند این بار اشتباه نگرفته باشم... یاکیده از هم رد شدیم وچه خوب فهمیدیم -چه خوب فهماندند- که تنگی آسمان تا ابد گلویمان را میفشارد آخرین روزای بیست و سه سالگیمه.پا میذارم به بیست وچهار و خدا یکساله که منو تنها گذاشته و رحمتیو که گفتم نمیخوام کلا ازم برچیده. اینجا روی این زمین سفت زیر این آسمون همیشه ابری بین این همه اسم و رنگ غربتم روز به روز بیشتر میشه و خودم روز به روز وحشی تر. من کوچیکتر و کوچیکتر میشم تو دورتر و دورتر و خدا ... بخیل تر . دستام خالیه و خودمو تکوندم از هرچیزی که سابقا میتونستم بهش افتخار کنم. اونقدر بیرنگ میشم که بتونم یه روزی - بی کوله بار- ازینجا از هرجا برم و نبودنم محو شدنم تاثیری تو زندگی احدالناسی نداشته باشه. در باران نیامد،برف بود وقتی آمد، اما برمن نمی بارید که برف،برف پاک مرا نخواست، - انگار بر من گریه می کرد ابر خطا دلیل تازگی راه است دلیل رشد، دلیل باز شدن ودلیل اینکه انسان نمی تواند ونمی خواهد به تجربه شده ها قناعت کند. او تنها یک ضمیر مفرد غایب است در شعرهایم که زیباییش را خلع کرده ام و نامش را از قطار کلمات از پنجره بیرون انداخته ام و فهمیده شدن همچون میوه ی رسیده ای به زمین افتادن و خورده شدن است خیلی دیر شده. مرغ وحشی که می رمید از قید با همه زیرکی به دام افتاد همه از دست غیر ناله کنند سعدی از دست خویشتن فریاد حافظه ام...ورم میکند وبغضی می شود که نه یارای گفتنش وخلاصی دارم،نه توان فراموشی ولبخند. این کدورت روحم را تیره کرده ،هر گاه موجبی بوده برای یادآوری. در برزخ مهروکین می پیمایم و به آخر که می رسم ،می دانم : نخواهمشان بخشید سلسله ی درهم تنیده ی روابط مانع می شود فریاد بکشم و تمام قیدها را بدرم ،بدون توجه به التماس نگاه وحشی خونرنگش-که حالا عجیب فرسوده شده-و اعتماد همه ی سالها را فرو بشکنم. من دیگر وامانده ام وخزیده ام به عمق دورترین انزوایی که هیچ چیز نمی تواند مرا به خود نزدیک کند من با حاِئلی ضخیم دور افتاده ام من سخت وامانده ام. و آدمی هرگز روح خود را پنهان نمی دارد از نگاه خود-اگر با دل در ریا نباشد-و آدمی مگر چند چشم محرم می شناسد تا بتواند خود را؛روح خود را،بی پوشش وپرهیز در پرتو نگاهش بدارد؟ چه بسا مردمانی که می آیند و می روند،بی که از خیالشان بگذرد که این موهبت نیز وجود داشته است. موهبتی که انسان نه بس بخواهد،بلکه احساس وجد کندازین که خودی ترین، که محرم ترین چشمان عالم دراو می نگرند؛ می نگریسته اند ... سلوک/ دولت آبادی ...جهان پیرست و بی بنیاد بترس از روزی که "دیرشده"باشد.بترس از اینکه "روزی که دیرشده"، "امروز" باشد. {کاش مثل مبارزان سربدار یا انقلابیان پنجاه سال پیش آرمانی داشتیم که بشود برای رسیدن به آن پشت پا به همه چیز بزنیم.همه چیز...وبشود همه ی پلها را خراب کنیم،بی بازگشت.} اکنون،در پوسیدگیِ روز به روز کهن تر،چیزی به سقوط این بنای از درون متلاشی شده باقی نمانده.موریانه های موذی به کارندتا ته مانده ها را بجوند وبعد... صدای مهیب زمین خوردن روحی با عظمت را می شنوید که ماند و نتوانست افسانه ای خلق کند.چون نمی دانست قانون بی رحم زندگی : فرود ــــــــ فراز ــــــــــــ فرود است،چون نمی دانست اگر در اوج پر نگیرد با سر زمین می خورد احترام بگذاریم به همه ی از اوج بازگشتگانی که چون فرازشان را ندیدیم حتی فرودشان را بیش از حقشان دانستیم اینروزها نوشته هایم ته ندارند،سه نقطه دارند،سه نقطه ای که پررنگ وپررنگ تر می شود،آنقدر پررنگ که سیاهی نا امیدی اش می ریزد روی تمام سفیدهای برگه و روی تمام کلمات...کلمات محو می شوند سه نقطه پررنگ می شود و من کم رنگ می شوم ...کوچک می شوم... نمی توانم بیکرانگی سه نقطه را تحمل کنم...کاغذ سه نقطه را پاره می کنم .............................................................................. سطل آشغال خواب سه نقطه ی بی واژه را می بیند واژه ها مُرده اند دستی که واژه ها را بنویسد هم... اکنون آب تمام اقیانوس ها ناکافی ست برای شستن این همه بغض. "میان تحمل و تسلیم تفاوتی ست" یه داستان کوتاه نادر ابراهیمی از کتاب "خانه ای برای شب" سال 43رو تو ادامه ی مطلب بخونید. .یه چیزی افتاد و شکست،اونقدر ناگهانی که تو حیرتش جا موندم.تنها تغییر این بود:از فردیت افتاد.حالت استثنایی شو از دست داد. "این علاقه ی قدیمی دیگه حتی کنجکاوم نمی کنه." وقتی راه ها زیاد بشن ،دیگه هیچکدوم مثل جاده ی اول سحر آمیز و رویایی نیست...حتی جاده ی اول هم جالب نیست.آدم اینقد مجذوب "کدوم راه" می شه که دست به مقایسه می زنه-آفت علاقه-. 2.طعم این یکی رو مدت هاست با تلخکامی حس می کنم.علاقه تحلیل می ره.گاهی زمان این کارو می کنه و گاهی بی تفاوتی هایی که کم کم فاصله می ندازن.لبخندی که رو اشک کشیده می شه و بی تفاوتی ای که رو شادی،وخیلی ساده می شه خوره ای که به تمام زوایای هر مدل علاقه ای سر می کشه و جای سالمی توش نمی ذاره. 3.گاه یه حرکت اشتباه، یه حرف بی موقع، و حتی یه اشاره ی نابجا کل بنای ذهنی زیبایی رو که از کسی داری خراب می کنه، از ریشه.تازه می فهمی این تصویری که ازش داری واقعی نیست.یا چند تا خشت اولی ش حقیقته و بقیه اش... فرقی نمی کنه تو ساخته باشیش یا یا خودش. مثل بادی که به تود ه ی کاه بوزه همه چیو می بره حتی قسمت های واقعیشو. .................................... ما تاوان تمام رنجهایی رو که مسببشون هستیم پس می دیم و اکثرأ هم نه به اونی که رنج کشیده! این سلسله ی عذاب دادن و کشیدن تا بی انتها ادامه ییدا می کنه.یک قانون نانوشته. پریشان افکارم. دریاب؛معبود من، این دست های نیایشی را که دیریست جراحت روح مرا فریاد می کشند. عیسی پر از روح القدس از رود اردن بازگشت و روح او را در بیابان هدایت می کرد.در آنجا ابلیس چهل روز او را وسوسه کرد(تا گناه کند).در آن روزها چیزی نخورد .پس ابلیس به او گفت:"اگر پسر خدایی،به این سنگ بگو نان شود" عیسی پاسخ داد:نوشته شده است که "انسان تنها به نان زنده نیست" سپس ابلیس او را به مکانی بلند برد ودر دمی تمام حکومت های دنیا را به او نشان داد و گفت:همه ی اینها را به تو خواهم بخشید،کافیست پرستشم کنی تا این همه از آن تو گردد.عیسی پاسخ داد"نوشته شده است خداوند،خدای خود را بپرست و تنها او را خدمت کن" آنگاه ابلیس او را به شهر اورشلیم برد و بر فراز معبد قرار داد وگفت"اگر پسر خدایی خود را ازینجا به زیر افکن که نوشته شده است:به فرشتگان خود فرمان خواهد داد تا از تو محافظت کنند آنها تو را بر دست هایشان خواهند گرفت..." عیسی پاسخ داد:گفته شده است"خداوند،خدای خود را میازما" پس ابلیس او را ترک گفت. "انجیل لوقا"
امروز حسین مرد.امروز جشن تولد عمه بود.امروز چمن های اون تیکه ی قبرستون که همیشه روش می نشستم و نقاشی های تاریخی بنای روبرو رو نگاه می کردم نبود،چون زمینشو برای حسین کنده بودن. امروز لباس مشکی پوشیدم و رفتم تولد عمه وبه همه کیک تعارف کردم.امروز به عمه تبریک گفتم،خوشحال بود.به عمه ی حسین تسلیت گفتم،گریه می کرد.امروز برای عمه کادو بردم،برای حسین اما،فاتحه خوندم.امروز به یاد حسین آهنگ گل ارکیده گوش دادم... خدایا شکرت که یکروز دیگه منو از نعمت مزخرف زندگی برخوردار کردی ! خوش به حالت حسین شراب تلخ می خواهم که مردافکن بودزورش که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش من از آسمان سخت نومیدم ای دوست نومید نومید........ چقدر عجیبن،چقدر عجیبم که هنوز امیدوارم و باز خورد می شم تو شخصیتشون و خورد می شم ومی شکنم و با خاک یکی می شم و....تمام نه...! این قصه ققنوس نداره وامیدی هم به سیمرغ قاف شدن هم نیست! تو خاک تموم می شه و پودر می شه و خاکسترش رو هم نسیم می بره و از یه خورده دورتر که نگاه کنی می بینی چقدر حقیر بودی با همه ی دلمشغولی های عظیمت!وچقدر کوتاه بودی وفقط یخورده عقب تر بری می بینی که ....اصلا نبودی.آره! نبودی و می سوزی وقتی عدمت رو می بینی ومی بینی کسی نمی بیندت،صداتو نمی شنوه،اندوهت رو نمی بینه، اصلا نگات نمی کنه که ببینه؛ وحشت می کنی وقتی می بینی همه حقیرن و شاید هم "نیستن" ولی نمی فهمن و تو توهمات بلندشون دست و پا می زنن مثل خودت اون وقتی که می رفتی بالا و زیر پاتو نگاه نمی کردی.مثل تو ان، تو هم مثل همه ای، همه یکی ان و همه نیستن و اون که داره می خنده به اشکای من و می گه "اونقدرا هم بد نیست که فکر می کنی" و کاری نمی کنه که ببینمش و خودشو به من نشون نمی ده،تو تمام کوچه پس کوچه های ذهنم دنبالش می رم و وقتی می رسم سراب رو با همه ی بزرگی ش می بینم که میگه "هنوز مونده تا به من برسی،بیا دنبالم...بیا!!" وتو شروع نشدی،پخش نشدی،منو رد دادی، مثل خلا از من رد شدی. حالا دیگه من نمی آم،تو بیا ، اگه منو شنیدی. بذار بهت شک نکنم و مثل همه ی آدمای مسخره بهت احساس نزدیکی نکنم من لب لب لب پرتگاهم و با یه :آه" می افتم تو سراشیبی و عمق و....مرگ ققنوس! من به انتها می رسم مثل همه ی مردم صبح به صبح بهت سلام می کنم وبرام مثل هوا عادی می شی ودیگه نمی بینمت و من با تک تک سلول هام حس می کنم "ما انسان را در رنج وبدبختی آفریدیم" "حکایت مرا همیشه اول قصه ها برای بچه ها گفتن: غیر از خدا هیچ کس نبود." بدرید ای شغالهای آز و چنگال های خونالودتان را بیشترو عمیق تر فرو برید در قلب های شهوت زده ی قیر اندود و تمامی عطوفت و شفقت را پاره پاره کنید تا نشانی نماند از انسانیت که نشان نه....حتی نامی نماند،حتی خاطره ای ....حتی یادی...که گمان نمی کنم از ابتدا هم بوده،بل شعله ای بوده از نیزه ی سه پر ابلیس که از آتش های سوزان دوزخ بارورش کرده و بر قلب ریا اندوده ی لبخند بر لب انسان فرود آورده و انسان خشنود ابله با افتخار آنرا در پیشگاه پروردگارش نهاده که نماد مدرنی باشد از گندم قابیل ؛ وباد آز که جولان می دهد در برهوت سوخته ی به خاکستر نشسته ی زندگی........ پ.ن: روح کهن نه تازه شود با حلول عید ، راح کهن بیار که آبم زسر گذشت
بر من نبارید تا خشک شدم...دویدم تا برف ، که دامنش را جمع نکند از من، که دست مهربانش را دریغ نکند ... حالا نه برف است و نه من چه، "زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند" و "من در این تاریکی پی نوری"...نه... نوری پی من...من"یک شاخه گل فراموشم مکن با شاخه های آبی ریز خواهم خرید"چون دیگر حتی نفس نگاهت سرشارم نمی کند و نمیدانم خیال تو سر من را کجا بر باد خواهد داد..
:ادامه مطلب:



| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
